آن لب تب‌دار را یک بار بوسیدن شفاست...

 عشق را لای در و دیوار پنهان کرده‌ای

باغ گل را پشت مشتی خار پنهان کرده‌ای

 

ای لبانت کار دست نازنینان بهشت!

راز بگشا ، از چه رو رخسار پنهان کرده‌ای ؟

 

آسمان تار است ، می‌گویند امشب ماه را

زیر آن پیراهن گلدار پنهان کرده‌ای

 

صد غزل از من بگیر و یک نظر بر من ببخش

آن چه را در لحظه‌ی دیدار پنهان کرده‌ای

 

آن لب تب‌دار را یک بار بوسیدن شفاست

وای از این دارو که از بیمار پنهان کرده‌ای

 

روزگار ای روزگار آن روزی نایاب را 

در کدامین حجره‌ی بازار پنهان کرده‌ای ؟

عشقم ایران است،ایران حسین بن علی(ع)

باز باران است،باران حسین بن علی(ع)
عاشقان جان شما،جان حسین بن علی(ع)
 
خواه بر بالای زین و خواه در میدان مین
جان اگر جان است قربان حسین بن علی(ع)
 
شمرها آغوش وا کردند،اما باک نیست
وعده ی ما دور میدان حسین بن علی(ع)...
 
در همین عصر بلا پیچیده عطر کربلا
عطر باران عطر قرآن حسین بن علی(ع)
 
هر کجای خاک من بوی شهادت می دهد
عشقم ایران است، ایران حسین بن علی(ع)
 
دست بالا کن بگو این بار با صوتی جلی
دست های ما به دامان حسین بن علی(ع)

برسانید از او صرف نظر خواهم کرد...

مثل یک جنگل پاییزی سرما خورده

شده ام بی رمق و غم زده و تا خورده

اخم کن،زخم بزن ،تلخ بگو، سر بشکن

قالی آن گاه عزیز است که شد پا خورده

ماهی کوچک اگر دل نسپارد چه کند

بس که آب و نمک از سفره ی دریا خورده

عشق داغ است و دوای تن سرد من و تو

دور آتش بنشینیم دو سرما خورده؟

***

برسانید به یوسف که سرافراز شدی

هر چه سنگ است به بیچاره زلیخا خورده

برسانید از او صرف نظر خواهم کرد

نرساند اگر از آن لب حلوا خورده!

 

دم افطار سر زلف تو را می بوسم...

نیمه جان،چرخ زنان،توبه کنان عاشق شد
داد و بیداد دلم در رمضان عاشق شد


مردم شهر به تسبیح و دعا مشغول اند
دل من تشنه و تسبیح زنان عاشق شد


می توان با دهن روزه چنین مستی کرد
می توان پیش نگاه دگران عاشق شد


عشق ای عشق به من جرات گفتار بده
مرد آن است که از راه زبان عاشق شد


دم افطار سر زلف تو را می بوسم
می توان با تو چنین کرد و چنان عاشق شد


بی گمان ماه تویی،ماه تر از ماه تویی
آمدی بر لبه ی بام و جهان عاشق شد


آمدی تازه شدی چرخ زدی خندیدی
ناگهان مرد و زن و پیر و جوان عاشق شد


***

شب قدر آمده، شیرین دهنان آمده اند
می توان بر همه شیرین دهنان عاشق شد...

وامصیبت! شیخ راه قبله را گم کرده است...

گل که می گرید غم عریانی اش را می خورد

پیچ و تاب زخم سرگردانی اش را می خورد

خاک اگر باران نمی بیند گناه ابر چیست؟

نامسلمان چوب بی ایمانی اش را می خورد

عشق را از دستبرد بی وفایی دور کن

گرگ بی شک برّه ی قربانی اش را می خورد

راستی! بار کج خود را به منزل می برد

آن که دارد نان بی ایمانی اش را می خورد؟

وامصیبت! شیخ راه قبله را گم کرده است

غصه ی معشوقه ی پنهانی اش را می خورد

اشک بند آمد ولی این سد بی جان نیمه شب

بی گمان دیواره ی سیمانی اش را می خورد...

ابیاتی از غزلی تازه


بی خیالت سر نکردم، بی خیالم سر مکن

خواب را در چشم های خسته ام باور مکن

اختیارت را به دست باد جادوگر مده

پیش مردم زلف هایت را پریشان تر مکن

امر کن تا بر لب سرخ تو عاشق تر شوم

نامسلمانا! لبم را نهی از منکر مکن

عمر بودن با تو کوتاه است،مثل عمر گل

نازک انداما! گل عمر مرا پرپر مکن

دیدی و چیدی و بوییدی و دور انداختی

آنچه کردی با دل من با دل دیگر مکن

شب گذشت و خواب چشمان تو را از من گرفت

گفتمت عادت به داروهای خواب آور مکن...

شیرین تویی و مبدا شعرم لبان توست...

داغم، ولی به جرعه ای از آب قانعم

باغم، به روشنایی مهتاب قانعم

بیداری ام کنار تو ممکن نبوده است

حالا به چشم های تو در خواب قانعم

چشم تو صحن مسجدی آرام و دوردست

می آیم و به گوشه ی محراب قانعم

گیسوی تابدار تو تاب از دلم ربود

یک عمر با همین دل بی تاب قانعم

شیرین تویی و مبدا شعرم لبان توست

تر کن لبی که با غزلی ناب قانعم...

كمــی آواز بخوان گريه ی دلخـواه مرا...


                            دل پاييــــز نـــدارد غـــم جانكــــــاه مـرا

                           رفتنــــی هستـــم ،اگرباز كنـــی راه مرا

                           رفتـــــم،اما نرســيدم به تو،دريا نشــــدم

                           مانـــــدي،اما نرســـانـدی به خــدا آه مرا

                           تو فقط پلك بزن،كار تو جـاری شــدن است

                           بغض اگر هست فشرده اسـت گلوگاه مرا

                           بازهم پلك بزن،چشم تو لحنش آبی است

                           نقــل كن در همــه جا  قصــه ی كوتاه مرا

                           خاطرم نيست به چشم توچه شعری زيباست

                           كمــی آواز بخــــوان گريه ی دلخـــــواه مرا

                           *******

                           شب خوبی ست،هوا طعــم قشنگی دارد

                           نی بـزن باز  كـه بدمســت كنــی مـاه مـرا

آغوش تو آرام ترین خانه دنیاست...

پنهان شده در جانی و از جان و جهان دور

جان تو مباد از من بی نام و نشان دور


ای چشم و دهان تو سزاوار ستایش

هر چیز به جز بوسه از آن چشم و دهان دور


شیرینی اگر هست از اعجاز لب توست

تلخی شود از آن لب شیرین و جوان دور


انگار که هر گونة تو باغ اناری‌ست

حیف است اگر باشد از آن گونه دهان دور


پیراهنی از بوسه خدا بر تنمان کرد

جز بوی خوش بوسه ز پیراهنمان دور


چشمت نگران دم و دام دگران است

چشم نگرانت ز نگاه دگران دور


آغوش تو آرام‌ترین خانة دنیاست

آرام‌ترین خانه ز دستان خزان دور


باد زلف خوبرویان را پریشان خواسته....

پرده بردار ای پری بازیگری بی فایده است

دل سپردن بی اساس و دلبری بی فایده است

 

عشق حتی گاه لبخندی به روی ما نزد

کودک نامهربان را مادری بی فایده است

 

روی ماه خویش را از خلق پنهان کرده ای

این همه کالای دور از مشتری بی فایده است

 

باد زلف خوبرویان را پریشان خواسته


زلف را آشفته تر کن روسری بی فایده است

 

بوسه واویلاترین حرف زبان مادری ست

یار بیزار از زبان مادری بی فایده است...